به دردی مبتلا گشتم که درمانش نمی دانـــم
چنان افتاده ام از پا ، سر از پایم نمی دانم
تویی مونس ، توئی همدم توئی آرام جان من
به بالینم نشستی و وصالت را نمی دانــم
مرا در کنج تنهائی رهایم کرده ای جـــــــــانا
که پای رفتنم هست و ره مقصد نمی دانم
نه با تدبیر ، به تقدیرم مداوا می کـنم خود را
هوای کودک دل را ز سر کردن نمی دانـــم
شکستم دادی و دل شاد و مغـــــــــــــروری
من مجنون بیچاره طریق رزم نمی دانـــــم
ولی با این همه جور و جفا ای یار دلبــــــندم
به جز مهر و وفا صبر و دعا چاره نمی دانم