آن لحظه ها که مات
در انزوایِ خویش
یا در میانِ جمع
خاموش می نشینم ...
موسیقی نگاهِ تو را گوش می کنم
گاهی میانِ مردم
در ازدحام شهر ...
غیر از تو هر چه هست فراموش می کنم
گویند این و آن به هم : آهسته
هان و هان !
دیوانه را ببینید !
بی خود چو کودکان
لبخند می زند !
با خود چگونه گرم سخن گفتن است ! آه !
من ، دور از این ملامت بیگاه
همچنان
سر مست در فضای پریخانه های راز
شاد از شکوهِ طالع و بختِ موافقم
آخر ، چگونه بانگ برآرم که : عاقلان !
دیوانه نیستم !
به خــــدا ... سخت عاشقم !
" فریدون مشیری "
ارتقاء سریع سایت در گوگل با ❌بک لینک قوی❌
مشاهده