عشق آدم را میسوزاند و روشن میکند، شاد میکند و غمگین میگرداند، ضعیف
میکند و به او قدرت میبخشد، خراب میکند و از نو میسازد. عاشق مثل
قایقسواری است که با موجها مدام بالا میرود و پایین میآید و از
قایقسواری تفنّنی به ناخدایی میرسد. عشق عالی است و آدم را به آن یگانه متعالی میرساند.
اما عشق، به معنای خاصّ علاقهی شدید قلبی به یک شخص، هرگز برای یک
زندگی واقعی، در یک دنیای واقعی، با رنگهای واقعی، کافی نیست. آن چه که به
نظر میآید مهمتر باشد همان تفاهم است. همان چیزی که وجوه مشترک را پدید
میآورد و دو نفر را با هم دوست میکند. انگار همین «دوست داشتن» را باید
دریافت و عشق را در پی آن پدید آورد و این همان حقیقتی است که برای یک عاشق
به شدت تلخ مینماید.