باز گرد و شـــــاد کن دل را که زار است ای صنم
داروی زاری دل دیـــــــــدار یـــــار است ای صنم
تا پیــــــــامی از تو گیرد در غــــــم هجـــــران تو
چشم ما شب تا سحــر در انتظار است ای صنم
باده ای نوشــــــــاندی از جـــــــام نگاه خود مرا
رفتی و دیریست جـان و دل خمار است ای صنم
از بر مــــن رفتــی امّا مــــــن نرفتـــــــم از برت
بی تو هم یاد تو مارا در کنـــــــار است ای صنم
تا ابد نقش تو از خاطـــــــر نخــــــواهم پاک کرد
کاین خیال از دور عشقم یادگــار است ای صنم!
عاشقــــــم کردی ولی اینــــگونه ام بگذاشتی
قصد تو عاشق کشی بود آشکار است ای صنم
گنــــج دل را اینچنین غارت نمودی حرف نیست
قدر دانَش، کایــــن طلا بالا عیار است ای صنم
نیست ممـــــکن عاشقی بگـــریزد از تیر غمت
تا تو را مژگان و ابرو همجــــــوار است ای صنم!
نه گناه از جـــــــانب مـــــا بود نـــه از سوی تو
خود مرنجان عشــــق کار روزگار است ای صنم
صوفی از عشق رخــــت شد شاعری والا مقام
حال اگر سعدی نگردد شهریار است ای صنم
![]()
![]()