منكه سیرابم چنین از چشمه ی جوشان عشق
مـن كـه مشغولم بكاردل ، چه تدبیری مرا منكــــه بیــــزارم ز كــــارگــل ، چه تزویری مرا منكه سیرابم چنین از چشمه ی جوشان عشق خلق اگــــر با مــن نمی جوشد ، چـه تاثیر...
مـن كـه مشغولم بكاردل ، چه تدبیری مرا منكــــه بیــــزارم ز كــــارگــل ، چه تزویری مرا منكه سیرابم چنین از چشمه ی جوشان عشق خلق اگــــر با مــن نمی جوشد ، چـه تاثیر...
امشب به قصه دل من گوش میکنیفردا مرا چو قصه فراموش میکنی... این دُر همیشه در صدف روزگار نیست می گویمت ولی تو کجا گوش میکنی دستم نمیرسد که در آغوش گیرمت ای ما...
ای شب! به پاس صحبت دیرین، خدای رابا او بگو حکایت شب زنده داری امبا او بگو چه می کشم از درد اشتیاقشاید وفا کند، بشتابد به یاری ام....ای دل! چنان بنال که آن ماه نازنینآگه شو...
در وصل هم زِ عشق تو ای گل در آتشم،عاشق نمی شوی که ببینی چه می کشم...شهریار
به هر جا میرسمافسانهٔ عشق تو میگویم،به این افسانه گفتنعاقبت افسانه خواهم شد...وحشی بافقی